تبلیغات
گشت وگذار در محیط پیرامون - مطالب فروردین 1395
 
گشت وگذار در محیط پیرامون
چهارشنبه 25 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
به خاطربسپار:

الماس از تراش و انسان از تلاش می درخشد...

صادق باش هنگامی که فقیری! ساده باش وقتی که ثروتمندی! مودب باش وقتی که قدرتمندی!
و سکوت کن هنگامی که عصبانی هستی...

آدم های مهربان از سر احتیاج مهربان نیستند آنها دنیا را کوچکتر از آن میبینند که بدی کنند
آنها خود انتخاب کرده اند که نبینند نشنوند و به روی خود نیاورند نه اینکه نفهمند...

هزاران فریاد پشت سکوت آدمهای مهربان است، سکوتشان را به پای بی عیب بودن خود نگذاریم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
گم شدم در کوچه پس کوچه های خاطرات کودکی
زمانی که بقصد زنده شدن یادگاری های شیرین گذشته در کوچه قدیمی کودکی و بچگی وجوانی ام قدم میزدم
ریاضیدان شدم یا بهتر گویم چقدر این ریاضی که همیشه در دوران تحصیل از آن گریزان بودم اینقدر بدردم خورد ومحبوب دلم شد
داشتم با خودم دودو تا میکردم که چهار بشود ولیکن خیلی بیشتر شد ، آنقدر زیاد شد که به جوابم رسیدم
دائما پیش خویش میگفتم اینهمه صفا وصمیمیت و یکدلی کجا رفت چرا آنهمه مهربانی و شوق دیدار همسایگی به غریبگی و گریزانی از جمع تبدیل شد
جوابی نیافتم جز آنکه ریاضی به کمکم آمد
خانه محمد وهادی وکاوه وجمشید وفرشید و فرهاد و اصغرآقا وناصر و خیلی از عزیزان دیگر دیگر خانه نبود
همگی تبدیل به آپارتمانهای پر واحدی شده بود که سراسر کوچمون اگر چهارده پانزده خانوار بودیم الان فقط در دوتا از پلاکهای کوچمون بیشتر از بیست خانوار زندگی میکنند خب طبیعیست زمانی که از در بیرون میامدی به امید دیدن همسایه ای که آشنا تر از هر بستگانت بود الان دیگر مثل اون زمان نیست  احترام به اصل صمیمیت احترام به حرمت احترام به حق سلام علیک همه وهمگی در ازدحام و
 هم همه گم شده بود چرا که دیگر در یادت حتی شکل وقیافه اینهمه انسان جا نمیگیرد چه رسد به اسم وفامیل
ای خوشبختی ای خوشبختی ای خوشبختی
کاش اینک که در ازدحام کوچه خیالم جا خوش کردی بار دگر چون ابر بهاری مهر ومحبت بر سر اهالی همه کوچه های شهرم عطر افشانی کنی
کاش کاش کاش ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 25 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
خانه ی دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
اسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز از تر است
ودر آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت ابی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سربه در می ارد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
وترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
واز او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟
سهراب سپهری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﺸﺖ « ﺳﻨﺪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﺩﺭﺝ ﺷﻮﺩ !

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺟﻔﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﺠﺎﺭﺕ ﻣﻬﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺧﺪﻣﺎﺕ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﻭ
ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺧﯿﺎﻻﺕ ﻭ ﺗﻮﻫﻤﺎﺕ ﻣﺠﺮﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺩﺭﻣﺎﻥ ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺍﻧﯽ
ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺳﻄﺤﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ !

ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻋﻼﻗﻪ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺧﻮﺩﺵ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ﻭ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ نیست
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺑﺎ ﭼﺎﺩﺭ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺎ ﮐﻔﻦ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺷﻪ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻢ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺭﻭﺷﻨﻔﮑﺮﯼ ﻭ ﺳﻨﺖ ﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﻧﯿﺴﺖ !
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺁﺭﺍﯾﺸﮕﺎﻩ ۳ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ , ﮔﻞ ﺁﺭﺍﯾﯽ ۵ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ,
ﻣﺮﺍﺳﻢ ۱۰۰ ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﯽ ﻧﯿﺴﺖ... ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﺗﻌﻬﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮ ﻋﻤﺮ ﻧﯿﺴﺖ!
ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ : ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻧﯿﺴﺖ...

« ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ » ﯾﻌﻨﯽ : ﺻﺪﺍﻗﺖ ، ﺷﻨﺎﺧﺖ ، ﺁﺯﺍﺩﯼ , ﺁﮔﺎﻫﯽ ,
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﻭ ﺍﻧﻌﻄﺎﻑ، ﺩﻣﻮﻛﺮﺍسی ﺻﺤﻴﺢ
یعنی ﻋﺸﻖ بی ﺍﻧﺘﻬﺎ... « ازدواج » ﻳﻌنی : ﺯﻧﺪگی
ﻓﻘﻂ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺯﻧﺪگی ﺑﺪﻭﻥ ﺧﻴﺎﻧﺖ،
ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻘﻠﻴﺪ ﺍﺯ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﺑﺪ !!!! اﺯﺩﻭﺍﺝ
ﯾﻌﻨﯽ : ﺁﺯﺍﺩﺍﻧﻪ « ﻋﺎﺷﻖ » ﺑﺎﺷﯽ

منبع: صفحه شخصی محمدرضا گلزار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 21 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
ازآرزوهایت برای خدابگو...

بگذارغرق شوی در آرزوهایی که دیریازودبه حقیقت می پیوندند

فقط آرزوهایت راجدی بگیرواجازه نده آرزوهایت به باد فناسپرده شوند

آنهاهرچقدرهم دوروغیرممکن باشندبه یقین تومیتوانی خودت را به آنهابرسانی

پس همیشه آرزوهایت راباامیدو آرزودنبال کن




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب

در ایران پدرها و مادرها مقابل فرزندشون همدیگر را نوازش نمی کنند و در آغوش نمی کشند و اینکار رو مقابل کودک زشت می دانند...
اما هنگام مشاجره رعایت فرزند را نمی کنند و مقابل او با هم مشاجره می کنند.
 و فرزند چه بسا از داد و بیداد آنها به گریه می افتد.
 خوب در ایران کودکان از کجا مهرورزی بیاموزند؟ نوازش و مهرورزی در رسانه ها ممنوع است.
در مدرسه ممنوع است.
در خانواده ممنوع است.....
پس ذهن کودک در ایران بیشتر از مهرورزی، خشونت را می آموزد.
 
جان لنون چه زیبا گفته :در جهانی زندگی می‌کنیم که باید پنهانی عشق بازی کرد، در حالی‌ که در روز روشن
 خشونت را تمرین می‌کنند.
این متن فوق العاده رو با دقت بخونین و برا همه بفرستین ؛ به امید یه زندگی پر از عشق. ...
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺍﻭﻝ
ﺍﺗﺮﯾﺶ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻓﻘﺮ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﻭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﻣﯿﮑﺮﺩ
ﺩﻭﻟﺖ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ
ﺍﺗﺮﯾﺶ ﺩﺍﺩ...
ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﻬﺮ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ
ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭼﺮﺥ ﻫﺎﯼ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ
ﺩﺭﺍﺗﺮﯾﺶ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﮕﺮﺩﺵ ﺩﺭآﯾﺪ
ﺍﺗﺮﯾﺶ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ
ﺳﺎﻟﻦ ﺍﭘﺮﺍ ﻭ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﺳﺎﺧﺖ !!
ﺳﺎﻟﻦ ﻫﺎﯼ ﺗﺌﺎﺗﺮﺳﺎﺧﺖ ﻭﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻫﺎﺭﺍ ﺗﺮﻣﯿﻢ ﮐﺮﺩ !!
ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻧﺴﺎﺧﺘﯿﺪ..؟!
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺗﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﺸﻮﺩ
ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ...!!

کاش می شد که کسی می آمد.......
باور تیره ی ما را می شست!!
وبه ما می فهماند... !!!
دل ما منزل تاریکی نیست!
""اخم""
برچهره بسی نازیباست !
بهترین واژه همان"لبخند"است
که زلبهای همه دور شده ست!
کاش می شد!!!
که به انگشت، نخی می بستیم!
تا فراموش نگردد كه هنوز انسانیم..              





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!

شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و ...

استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.

خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟

شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
کشیشی نوشته شده بود :
کودک که بودم
 
می خواستم دنیا را تغییر دهم
بزرگتر که شدم فهمیدم دنیا بزرگ است
من باید انگلستان را تغییر دهم

بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم
و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم
در سالخوردگی تصمیم گرفتم
خانواده ام را متحول کنم …

اینک که در آستانه ی مرگ هستم
میفهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم
شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
از آدمها بُت نسازید، این خیانت است!
هم به خودتان، هم به خودشان،
خدایی می‌شوند که، خدایی کردن نمی‌دانند...!
و شما در آخر می‌شوید:
 سر تا پا کافرِ خــــــدایِ خود ساخته...!
فردریش نیچه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
هوای روی تو دارم ، نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که میسپارندم؟

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کُش
به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمی نمی خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سَری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره ی شبزنده دار امیدم
که عاشقان تو تا صبح می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش ها که ازین دست می نگارندم

کدام مست، می از خون سایه خواهدکرد
که همچو خوشه ی انگور می فشارندم

ابتهاج




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
من خنده زنم بر دل ، دل خنده زند بر من
اینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه
من خنده زنم بر غم ، غم خنده کند بر من
اینجاست که میخندد بیگانه به دیوانه
من خنده کنم بر عقل او خنده کند بر من
اینجاست که میخندد ویرانه به دیوانه
من خنده کنم بر تو ، تو خنده کنی بر من
اینجاست که میخندیم هر دو چو دو دیوانه
من خنده کنم بر او ، او خنده کند بر من
دیگر به چه میخندم دل رفت از این خانه...!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
محکوم به شعر و بی خیالی باشی
یک جمله ی تا ابد سوالی باشی

با قهر بگویی که ببین ! من رفتم
امّا نروی ،همین حوالی باشی

با این همه شعر ، پیش او درگیرِ
بیماریِ لاعلاجِ " لالی" باشی

او "عشقم" و "عمرم" و "عزیزم" باشد
آنوقت خودت جناب.عالی باشی

محسن انشایی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
ماجرای من و تو
باور باورها نیست

ماجرایی ست
که در حافظه ی دنیا نیست

نه دروغیم -
نه رویا
نه خیالیم -
نه وهم

ذات عشقیم
که در آینه ها پیدا نیست

تو گمی درمن و
من درتو گمم-
باورکن

جز دراین شعر
نشان و اثری از ما نیست

شب که آرامتر از پلک
تو را می بندم

بادلم
طاقت دیدار تو -
تافردا نیست

من و تو
ساحل و دریای همیم
-اما نه!

ساحل
اینقدر که در فاصله با دریا نیست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
مپرس از من چرا در پیله‌ی مِهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت کیستی؟ گفتم:
پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری است، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 17 فروردین 1395 :: نویسنده : رضا ثاقب
دلم میخواهد بگویم
چقدر دلم برای فنجان چای سفارشی "تو" تنگ است
دلم برای وقتهایی که می آمدی
و میم مالکیت هایت را نثار من میکردی
تنگ است
دلم میخواد نگویم دوستت دارم
دلم میخواهد
""تو"" بدانی دوستت داشتم و دارم....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :